العلامة الحلي ( شارح ومترجم : على محمدى )

111

شرح كشف المراد ( فارسى )

عنوان عالم به او نسبت داده مىشود و باعتبار اينكه معلوم خودش مىباشد عنوان معلوميت به او نسبت داده مىشود و همين مقدار از مغايرت يعنى تغاير بالاعتبار كافى است و ما دليلى نداريم كه حتما بايد تغاير بالذات باشد . دليل دوّم : در اشكال اوّل مستشكل مىگفت : خداوند به ذات خويش عالم نيست ولى به ماهيات و ذوات ديگر عالم است ، در اشكال دوّم مستشكل مىگويد : خداوند به ذات خويش آگاه است ولى به ذوات و ماهيات ديگر آگاه نيست براى بيان اشكال ابتدا نكاتى را بايد دانست : 1 - اين اشكال از سوى مشائين يعنى ابن سينا و امثال او است كه علم خداوند به ماهيات ديگر را بواسطهء صور مرتسمه مىدانند و مىگويند : همانطورى كه علم ما به اشياء خارجيه بتوسط صور ذهنيه است همچنين علم خداوند در ازل به اشياء بتوسط صور مرتسمه در نفس خدا مىباشد . 2 - منطقيين براى علم دو قسم ذكر مىكنند : يكى علم حضورى و ديگرى علم حصولى . علم حصولى عبارتست از حصول صورت و عكسى از معلوم در نفس عالم فى المثل وقتى كه ما به شجر خارجى علم پيدا مىكنيم نفس آن شجر خارجى با شاخ و برگ و ميوه‌هائى كه دارد و 50 متر زمين را مثلا اشغال كرده كه در نفس ما حاصل نشده خود شجر مباين با ما است و در خارج بيك وجود علىحده‌اى موجود است آرى صورتى و تمثالى از آن در ذهن عالم منتقش شده است و بتوسط اين صورت به آن خارج آگاه شده است و نه مستقيما . و علم حضورى عبارتست از حضور نفس معلوم در پيشگاه عالم همانند علم ما به ذات خودمان كه ذاتمان را وجدان مىكنيم نه اينكه صورتى از آن در نزد ما باشد و خود او از ما جدا باشد بلكه خود او ما هستيم و جدائى نيست .